خسته ام از خواب
خسته ام از درد
خسته ام از اینهمه خمیازه ی کشدار
اینهمه در خویش نشستن
اینهمه در خویش شکستن
از شب شومی که چنین وحشی و سنگین
بر سر من می شود آوار
***
از تن من هیچ نمانده ست
جز لبی از حسرت دیدار تو پر آه
فرصت پرخواهشی کجاست که با هم
راه بیفتیم زیر نور همین ماه....
نمی شود
تمام حرفها را
به گاوی گفت
که ماغ می کشد و
روزنامه های صبح و عصر مرا
با اشتهای یک گرسنه ی معترض می جود
گاهی نمی شود حتی....
نه طعم ناب لبی و نه مزه ی دهنی
نه سیر چشمی در باغ سبز آیینه
نه رقص دستی در پیچ چاک پیرهنی
نه شانه ای که شود تکیه گاه اندوهی
نه قامتی که شود سایه سار همچومنی
چو نیست نوبت آواز زیر سایه ی سرو
خوشا بهانه ی شروه به زیر خاربنی
دلم کشیده که چون جام می به رقص آیم
دلم کشیده چه حاصل چونیست انجمنی
**
به پیش خاطر آزرده ام چه فرق اگر
لب پری رویی یا دهان پیرزنی....
بخوان بخوان که صدای تو رودخانه ی ماست
بخوان که خواندن تو بهترین بهانه ی ماست
بخوان که تازه شود داغ ما و باز شود
دهان بسته ی زخمی که روی شانه ی ماست
شگفت نیست اگرسرکشیم و پرفریاد
که خون عاصی تو درتن ترانه ی ماست
صدای جاری تو شورشی ست در تن خاک
سکوت ساده ی تو رویش جوانه ی ماست
**
زهرم گرم نفس های آفتابی توست
شکوه شعله ی خشمی که در زبانه ی ماست!
این ترانه منو با نام "موج" می تونین در کاست "گنج ناخدا" باصدای محسن حیدریه
گوش کنین.
وقتی که موجای دریا
می شن از غصه پریشون
دم می گیرن و می خونن
با دم گرم نی انبون
**
حلقه ی یزله می گیرن
خم می شن رو دوش صخره
با هلل یوس و هلل یوس
می نوازن گوش صخره
**
پا می ذارن توی ساحل
صدفا رو پس می گیرن
توی رقص بندریشون
دف ماهو دس میگیرن
**
موجا هم مثل آدمها
گاهی شادن گاهی غمگین
روی شنها می نویسن
خاطرت تلخ و شیرین.....
دارد در فنجان قهوه می میرد
جهان اما
به راه خود می رود.....
چه غم های مقدسی که داشتم
چه شعرهایی
که ناسروده ماند
چه بوسه هایی
که پرپر شد
**
دریغا
شاعری که من بودم.....!